اهل بنایی و اهل کارِ دستی و اهل شاگردیِ فلان مغازه؛ یعنی اوستا عبدالحسین بنا - از لحاظ معرفت و آشنایی با حقایق به جایی می رسد که قبل از پیروزی انقلاب در ظریف ترین کارهای انقلابیِ جوان هایی که در مسائل انقلابی کار می کردند شرکت می کند ... می دانم، شنیدم و توی کتاب هم خواندم - بعد از انقلاب هم وارد میدان جنگ می شود... این شهید عزیز نه معلومات دانشگاهی دارد، نه عنوان و تیتر رسمی و دانشگاهی دارد، اما آنچنان در کار مدیریت جنگ پیشرفت می کند که به مقامات عالی می رسد و شخصیت برجسته ای می شود؛ شخصیت جامع الاطرافی که مثلاً فرمانده تیپ می شود، بعد هم به شهادت می رسد. ایشان اگر چنانچه به شهادت نمی رسید، مقامات خیلی بالا تر - از لحاظ رتبه های ظاهری - را هم طی می کرد.این ها جزو عجایب انقلاب ماست...
عشقستان- فرحروز صداقت: در سالگرد شهادت سردار «عبدالحسین برونسی» فرمانده تیپ جوادالائمه (ع) از لشگر امام رضا(ع)، دنبال آدمهایی می گشتیم که حرف تازه ای برای گفتن داشته باشند. همرزمان شهید، سرهنگ تیموری را به ما معرفی می کنند. رزمنده ای که سالها از بچه های تیپ جوادالائمه(ع) به فرماندهی آقای برونسی بوده است و امروز از نویسندگان دفاع مقدس است.«نگاهی اجمالی به دفاع مقدس» (چاپ هفتم)، « ... و اما خرمشهر» (چاپ چهارم)، و کتاب «راز بندگی» که دربردارنده 500 خاطره موضوعی ازدفاع مقدس است (چاپ سوم)، از دستاوردهای تحقیق و تحریر اوست. از دیگر فعالیتهای فرهنگی سرهنگ تیموری، نوشتن مقالات وتاریخ شفاهی جنگ در روزنامه ها و مجلات و روایتگر «راهیان نور» است. این رزمنده دفاع مقدس، وبلاگی هم با نام «تحلیل نبرد» دارد که پر خواننده است.
در گفتگویی که هم اینک پیش رو دارید، سرهنگ تیموری برای نخستین بار زوایای ناگفته و تازه ای را از شخصیت سردار برونسی بررسی و بیان کرده است.
گردان عبدا...
این رزمنده دفاع مقدس درباره نخستین آشنایی اش با شهید برونسی می گوید: در جنگ گردانهای خط شکن با گردانهای معمولی خیلی متفاوت بود، بیشتر بچه بسیجی ها مشتاق بودند به گردانهای خط شکن بروند. در جبهه ای که ما بودیم گردانهای « ولی ا... » و «عبدا... » برسر زبانها بود. من هرچند آموزش خاصی ندیده بودم و در عملیاتی هم شرکت نکرده بودم، اما به خاطر هیجانی که این گردانها داشت، دوست داشتم وارد یکی ازآنها شوم. آن زمان آقای برونسی فرمانده گردان «عبدا...» بود و اسم و رسمی در جبهه ها پیدا کرده بود. می گفتند: این گردان به هر خطی که می زند آن خط را می شکند. من هم مانند بسیجی های نوجوان بزرگترین آرزویم این بود که وارد گردان «عبدا...» شوم.
دنبال یک «رنجر» ورزیده بودم!
من در ذهن خودم از آقای برونسی شخصیتی ساخته بودم، ورزشکار، چهار شانه، قوی هیکل و... که با یک حرکت چند نفر را نقش زمین می کند، درست مانند قهرمان فیلمها که در یک لحظه همه آدم بدها را نابود می کند. تا اینکه یک روز در سایت 4 منطقه شوش، بچه ها آقای برونسی را به من نشان دادند. یادم هست بچه ها او را نشان می دادند و من تلاش می کردم ایشان را پیدا کنم، دنبال کسی می گشتم که در ذهنم ساخته بودم؛ فردی ورزیده و تنومند که آستینهایش را بالا زده باشد و... !اما شخصیتی را که روبه رویم می دیدم مردی بود با چهره آفتاب سوخته، ساده و روستایی مآب، متواضع و خاکی، که یک لباس معمولی پوشیده است و با رویی گشاده و شاد با بچه ها چاق سلامتی می کرد.سرهنگ تیموری ادامه می دهد: می خواهم دو سه نکته در باره شخصیت شهید برونسی بگویم که بسیار مهم است. به نظر من آنچه امروز از شخصیت برونسی در اذهان ساخته شده، حق مطلب را ادا نکرده است.شخصیتی که امروز از ایشان ساخته اند نزدیک به این است که ایشان هر کاری در هر جا می خواست انجام دهد، هیچ کاری نمی کرد و فقط با ذکر «یا زهرا» خط می شکست و کارهایش را انجام می داد! اما این تصویر از شخصیت آقای برونسی دور بود، بنابراین دوست دارم در باره زوایایی از شخصیت ایشان که پنهان مانده است، صحبت کنم.
فرمانده همیشه خندان و شاد
تیموری می گوید: آقای برونسی یک شخصیت عادی و طبیعی بود که متأسفانه به بارزترین صفت او که شاد بودنش بود، در هیچ جا اشاره نشده است. من ندیدم کسی در بیان خاطره ای بگوید برونسی شاد بود.
می گویم : بله حق با شماست، من هم وقتی کتابها و خاطراتی را از ایشان می خوانم حس می کنم ایشان بسیار جدی و غیر قابل ورود بودند.
تیموری تأیید می کند و می گوید: آقای برونسی، براستی انسان شادی بود. هر کس چهره این مرد را نگاه می کرد از شادی وجودش شاد می شد؛ همیشه لبخند روی لبهایش بود و به قول معروف چشمهایش می خندید. هم خودش شاد بود و هم شادی اش را به دیگران منتقل می کرد. ایشان به قدری با افراد، راحت ارتباط برقرار می کرد که انسان را دچار شعف می کرد و افراد خیلی زود چنان مأنوس و دلبسته ایشان می شدند که قابل توصیف نیست.
از کارهای بسیار زیبای ایشان برای شاد کردن بچه ها داستان گویی بود و حرکاتی که هنگام داستان گویی بچه ها را شاد می کرد.
تیموری خاطره ای در تأیید این شخصیت برونسی تعریف می کند و می گوید: در جلسات رسمی بچه ها اول قرآن می خواندند. آن روز هم جلسه بود. آقای ارفعی طلبه و حافظ قرآن بود. (محمدرضا ارفعی در عملیات بدر پس از برونسی شهید شد). او بدون به دست گرفتن قرآن شروع به خواندن سوره نصر با صوت کرد. بسم ا... و اذا جاء نصرا... والفتح را گفت و ناگهان بقیه اش را فراموش کرد و ... دوباره و سه باره این فراموشی تکرار شد. تا اینکه آقای برونسی با بذله گویی گفت: «بابا جمعش کن خودت را مسخره کردی» و رو به یکی از بچه ها کرد و گفت:« پاشو پاشو برو یک قرآن بیاور تا بخواند.» فکر کنید، در یک جلسه رسمی همه بچه ها از خنده روده بر شدند.از آقای تیموری می پرسم: این بذله گویی ها تأثیر مثبت داشت یا تلخ بود؟می گوید: بدون تردید تأثیر مثبت داشت.
داستان خوانی های فرمانده در غروب غمگین جنوب
او ادامه می دهد: همه می دانند غروب جنوب خیلی غمگین است. آقای برونسی نزدیک غروب همه بچه ها را در میدان جمع می کرد و برای ما قصه می گفت. یک بار از تولد فرزندش که یادش رفته بود، دنبال قابله برود که آن را شنیده اید. این داستان را با یک زیبایی خاصی تعریف می کرد که بچه ها همه جذب می شدند.
جالب این بود که همین داستان را بارها تعریف کرده بود، ولی بچه ها بیش از پیش به شنیدن آن علاقه داشتند.
یا از داستان سربازی اش در بیرجند که به خاطر فرار از خانه فرمانده که برای گماشتگی فرستاده بودند از دستور فرمانده سر پیچی کرد و با این که با تنبیهات سختی روبه رو شد، اما باز هم نرفت. (خوانندگان صفحه عشقستان، این دو داستان را از زندگی شهید برونسی خوانده اند) و داستانهای دیگری که بیشتر هم از ماجراهای زندگی خودش بود.
کاری که آقای برونسی در جبهه انجام می داد بسیار بزرگ بود. ایشان بحث قابله را خیلی ساده بیان می کرد. داستان سربازی اش را هم می گفت. خودش هم در باره نتیجه و پیام داستانها سخنی نمی گفت، اما بچه ها را به نتیجه دو تا دو تا چهار می رساند. خودمان نتیجه می گرفتیم که دوری و پرهیز از گناه نتیجه اش رسیدن به قرب الهی و موفقیت در دنیا و آخرت است. همه این معادلات عقیدتی را آقای برونسی با روحیه ای شاد به بسیجی ها منتقل می کرد، بچه ها تا یک هفته شاد بودند و بین خود و فرمانده شان انس و الفتی را حس می کردند که هنوز آثارش مانده است و این یک بعد از شخصیت آقای برونسی بود.
اختصاصی برای مدیران امروز !
بعد دیگر از شخصیت آقای برونسی که بسیار مهم بود، ساده زیستی ایشان بود که برای مدیران ما امروز امر محالی شده است. من چند نمونه از ساده زیستی ایشان بگویم.
شهید مجید گرایلی تعریف می کرد و می گفت، من در ارتش سرباز بودم، دوست داشتم در سپاه خدمت کنم، مرا به تیپ 18 جوادالائمه(ع) معرفی کردند. من آدرس گرفتم و به پشت سایت 4 آمدم.
ظهر بود که به چادر فرماندهی رسیدم. وقتی وارد شدم همه چهره ها را ورانداز کردم، دیدم چهره هیچ یک شان به فرمانده نمی خورد. خودم را معرفی کردم و گفتم: دنبال آقای برونسی می گردم. دم دم پهن کردن سفره بود. یکی که سنش از همه بالاتر بود تعارف کرد و من هم سر سفره نشستم از همان آقا پرسیدم: آقای برونسی کدام یک از اینهاست؟ گفت: حالا ناهارت را بخور، بالاخره پیداش می کنی! همان مرد میانسال آب می داد، نان تقسیم می کرد و پس از ناهار هم سفره را جمع کرد و ظرفها را بیرون برد و شست و برگشت.
دیگر حوصله ام سر رفته بود، به همان مرد میانسال گفتم: « بابا این برونسی را معرفی کن.» گفت: « فکر کن برونسی منم» من طبق عادت نظامی که داشتم، بلند شدم و احترام نظامی گذاشتم. گرایلی می گفت: من تا آن زمان نشنیده و ندیده بودم که یک فرمانده با اعضای تیپ، چنین گرم و مانوس باشد. بعد هم به ما گفت که شما با داشتن چنین فرمانده ای هرگز شکست نخواهید خورد.
و امروز همه ما می دانیم که ساده زیستی، زمانی که انسان به همه امکانات دسترسی دارد مهمترین صفت برای یک مدیر متعهد است، چیزی که نیاز امروز مسؤولان است.
تاکتیک یا توسل!
تیموری در ادامه به بعد دیگر از شخصیت برونسی که تاکنون پنهان مانده است، می پردازد و می گوید: برونسی در میدان عمل شخصیتی بود، به جز آنچه همه از او می شناختند. بعدی از ابعاد شخصیت ایشان که مظلوم و پنهان مانده، این است که آقای برونسی به هیچ عنوان از ظرفیت معنویت و وصل شدن به امامان معصوم(ع) سوء استفاده نمی کرد. ایشان بشدت به تاکتیک و تخصص معتقد بود. به هیچ وجه این طور نبود که آقای برونسی در دو سه ماهی که نیرو در اختیارش بود بنشیند و خمیازه بکشد تا شب عملیات برسد وایشان با یک توسل، خط را بشکند.
به نظر من این جزو جنایتهای جنگی است که شخصیت ایشان را این گونه تعریف کنند. آقای برونسی سخت ترین تمرینهای تاکتیکی را با نیروهایش انجام می داد، یعنی اگرهفته ای 100 کیلو متر راه نمی برد ول کن بچه ها نبود؛ آقای برونسی از شب تا صبح روی نقشه با بچه ها کار می کرد. آقای برونسی آن قدر به تمرینات تاکتیکی اهمیت می داد که به هیچ وجه اجازه نمی داد کوچکترین کاری در روند عادی خودش کنار گذاشته شود و یا میدان مین پاکسازی و شناسایی انجام نشود. چنانچه در عملیات میمک ایشان به ما دستور دادند یک معبر را شناسایی کنیم تا شب به خط بزنیم. من و شهید محمدیانی و آقای فتوحی و شهید خوشرو وقتی رفتیم معبر را شناسایی کنیم به کمین دشمن خوردیم و ... ساعت یک صبح با مشقت و خستگی برگشتیم و فکر کردیم چون نتوانستیم نیرو را از معبر جلو ببریم پس عملیات اجرا نمی شود، اما وقتی رسیدیم دیدم آقای برونسی همزمان با ما یک گروه دیگر را هم از یک جناح دیگر فرستاده است و این تدبیر و تاکتیک های تخصصی ایشان در فرماندهی بود که او را شکست ناپذیر و زبانزد خاص و عام کرده بود. شاید باورش برای افراد دشوار باشد که ایشان اگر ده ها بار روی نقشه همه را توجیه می کرد و احساس می کرد یک نفر توجیه نشده باز هم توضیح می داد و خسته نمی شد.
ایشان در ارتفاعات دو کوهه آن قدر ما را بالا پایین کرد، آن قدر به رزمایش و آمادگی دفاعی و تاکتیک و ورزش و شناسایی و پاکسازی میدان مین ما را آموزش داد که شاید در نزد فرماندهان جنگ، کم نظیر و حتی بی نظیر بود. غرض از گفتن ماجرا این است که بگویم: برونسی فقط آنجا که دیگر دستش از همه جا کوتاه و مستأصل می شد، توسل می جست.
اهل دکان، دستگاه و مرید بازی نبود
حس می کنم این رزمنده دفاع مقدس در تعریف از فرمانده اش آن قدر هیجان زده هست که تمامی ضعف و کسالتش ( عمل قلب باز و برداشتن کیسه صفرا ) را فراموش کرده است. او تصریح می گوید: امروز پس از سی سال وقتی شخصیت شهید برونسی را بازبینی می کنم با تحکم و یقین درباره زوایای شخصیتی ایشان سخن می گویم. از خصوصیت های ویژه شهید برونسی این بود که اهل دکان و دستگاه و مرید و مرادی نبود. افرادی که با برونسی مانوس بودند،می دانند که ایشان همیشه با وضو بودند، حتی شب اگر چند بار از خواب بلند می شدند تجدید وضو می کردند. نماز شب او ترک نمی شد. در مراودات شخصی و دینی خودش بی نظیر بود. نماز اول وقتش ترک نمی شد و به همه تأکید می کرد و در مواقع عادی هم همیشه روزه بود و چون همه این توجهات با اخلاص و دور از ریا بود تأثیرش در کوتاه مدت در بچه های بسیجی دیده می شد.
اطاعت از فرمانده
تیموری از ولایتمداری شهید برونسی چنین می گوید: ولایتمداری آقای برونسی، رتبه بالایی داشت. ایشان همزمان فرمانده تیپ و معاونت فرماندهی را داشتند. سن و سال فرمانده لشگر«آقای قالیباف» کمتر از آقای برونسی بود، اما آقای برونسی با تمام تجربه و اسم و رسمی که داشت به شکل شایسته ای از فرمانده لشگر اطاعت می کرد و صادقانه مطیع ایشان بود.
نخستین فردی که ریش تراشید!
این پاسدار می گوید: اشاره می کنم به مورد دیگر که رعایت و حفاظت ازجان بود. ایشان در اطاعت از دستور در جنگ بی نظیر بود. همیشه و در جایی که لازم بود کلاه آهنی می گذاشت و به کسانی که کلاه آهنی برای ایمنی نمی گذاشتند می گفت اگر از ناحیه سر و گردن زخمی بشوید بعید به نظر می رسد که شهید شوید.
یا اینکه وقتی در عملیات بدر دستور رسید که همه نیروها برای استفاده از ماسک ضد گاز باید محاسن خود را بتراشند، هیچ کس این دستور را اجرا نکرد، اما شهید برونسی برای اینکه ولایتمداری خود را ثابت کند آمد وجلوی پیرمرد سلمانی نشست و محاسن خود را زد و پس از این عمل ایشان همه در صف سلمانی ایستادند و محاسنشان را زدند.( عکس معروفی هم با سلمانی دارند. )
دم مسیحایی؛ همان 5 دقیقه کافی بود !
تیموری از تاثیر کلام شهید بر همه، سخن به میان می آورد و می گوید: پیش از عملیات میمک در منطقه رحمانیه نزدیک آبادان سه ماه مستقر بودیم، بسیجی ها یک زمان سه ماهه داشتند و سه ماهشان که تمام می شد، تصفیه می گرفتند و به عقب می رفتند. به هر سه تیپ«امام صادق» و «امام موسی» و «امام جواد(ع)» اعلام شده بود بچه ها را مرخص نکنند. فرماندهان دو تیپ شهیدان فرومندی و میرزایی برای رزمنده ها سخنرانی کردند، اما شاید به شمار انگشتهای دست از تیپشان نیرو در جبهه نماند. در تیپ امام جواد(ع) هم بچه ها همه چیز خود را از چادر و ساک و ... جمع کرده بودند و داشتند می رفتند که آقای برونسی به ما که از اعضای کادر تیپ بودیم، گفت: بچه ها را در میدان جمع کنیم. ما اطاعت کردیم، اما با خود می گفتیم، ممکن نیست با این وضعیت، بچه ها بایستند.
500 بسیجی و کادر تیپ را در میدان صبحگاه جمع کردیم. حاجی پشت میکروفون رفت وشاید 5 دقیقه هم صحبت نکرد. گفت: «به من ابلاغ شده است وایستا که عملیات بزودی انجام می شود و نیروها را هم نگهدار، من می ایستم از شما هم هر کس خواست بایستد، البته اجباری هم در کار نیست.» دو سه کلمه هم از حضرت زهرا (س) گفتند و پایین آمدند. خدا شاهد است، در یک لحظه چنان ولوله ای در میدان به پا شد که باور کردنی نبود. بچه ها با شعف و شور توصیف نشدنی، برگه های مرخصی شان را ریزریز و به هوا پرتاب می کردند، طوری که همه زمین میدان در یکی دودقیقه از تکه پاره های کاغذ های ترخیص بچه ها پر شد و 99 در صد بچه ها ماندند و عملیات میمک را با موفقیت انجام دادند و برگشتند. به یقین می توانم بگویم، ایشان به خاطر اخلاص در عمل، یک چنین دم مسیحایی داشت.



نظر شما